تو این ۵ ماهی که شروع کردم به وبلاگ نوشتن اول از همه باعث شده که خودم رو بهتر از قبل بشناسم و با نقطه ضعف هام و تواناییهام بیشتر آشنا بشم و این یکی از فایده های بزرگی بود که این وبلاگ برای من داشت دومین فایده ی بزرگش پیدا کردن کلی دوست خوب بود که همیشه به داشتن چنین دوستانی در این برهه ی زمانی از زندگیم افتخار میکنم سومین فایده اش این بود که میخواستم یه تستی از خودم برای نوشتن و قدرت نویسندگی بگیرم که به این نتیجه رسیدم که من به درد این کارها نمیخورم چهارمین نتیجه اش هم پیدا کردن کلی وبلاگ خوب برای خوندنه که من همچنان اونها رو خاموش و بیصدا خواهم خواند . کلی نتیجه و فایده ی دیگه هم داشت .....از همه ی کسانی هم که لینک وبلاگ من رو در وبلاگشون قرار دادند به خاطر لطف بزرگشون ممنونم و ازشون میخواهم که لینکم رو بردارند چون دیگه چیزی نخواهم نوشت
اگر دقت کنید میبینید تو ۳ ماه قبل مثل لامپ مهتابی اتاقم خیلی سعی میکردم که روشن بمونم ولی نمیتونستم و به حالت چشمک زن میرفتم و که در نهایت بعد از این همه قطع و وصلی بازم مثل همون لامپ مهتابی یه روزی ٫روز سوختن و تموم شدنه
مثل اینکه رسم برای خداحافظی تو دنیای وبلاگستان اینه که جمله ی معروف " هر اومدنی یه رفتنی داره" رو بگیم و همه ی پستها رو ثبت موقت کنیم و بعد آخرین پست که پست خداحافظی باشه رو با کامنتدونی تاییدی که کامنتهاش تایید نمیشه آپ کنیم ...ولی حذف موقت کردن این همه پست مسلما کار حضرت فیله ولی میگم که هر اومدنی یه رفتنی داره و
خداحافظ
نمیدونم اسم این جور پستها رو چی بذارم نه میشه بهش گفت داستان و نه پست ٫ شما فکر کنید خلاقیت های حوصله سر بر یه کسی که دوست داره خلاق باشه .
اینبار اصل ماجرای گذشته اش تقلبیه (!) یعنی ماجرای گذشته ی این شخصیت رو از یه سریالی که قبلاها میداد نوشتم ٫ ولی صحنه هاش رو دقیقا یادم نیست و از خودم نوشتم .
از ریخت و قیافه ی خاکی و در هم و برهمم باید میفهمید که ساعتی در کار نیست تا بهش بگم ساعت چنده؟؟ شاید میخواست سر صحبت رو باهام باز کنه جوابش رو ندادم و همونطور به رو به رو خیره بودم همش اون سایه ی پشت چادر ٫ چادرشب لعنتی ای که مثلا اتاق رو دو قسمت کرده بود ولی گذاشت تا بابا راحت تیر رو تو سر خودش خالی کنه. همش صدای اون تفنگ شکاری ٫ بوی خون ٫همه ی اونها تو سرم میپیچه ٫ اون جاده ٫ اون مرد عوضی ٫ جنگل ٫ درختهای درهم و برهم ٫ چرا هیچ کدوم از اون درختها هم صدای من جیغ نکشید؟؟ چرا جنگل همینطور ساکت مونده بود؟؟چرا بابا به جای خودش من رو نکشت ؟؟ فرار کردم نمیتونستم بهت عزیز رو تحمل کنم اومدم اینجا . برگشتم از خانومه که هنوز تو ایستگاه منتظر اتوبوس بود پرسیدم بلندترین برج اینجا کجاست ؟؟ خندید و گفت یعنی تو نمیدونی؟ دوباره رووم رو برگردوندم میدونستم برج میلاد رو میگه قبلا تو تلویزیون دیده بودم ٫ گفتم اونجا خیلی بلنده می ترسم ٫ گفت برج که زیاده. دوباره نگاهش کردم و گفتم میخواهم یه جایی باشه که وقتی از بالاش میپرم پایین دو دقیقه فقط دو دقیقه آرامش رو حس کنم جهنم هم اینجا باهامه هم وقتی که مُردم ولی دو دقیقه این وسط میتونم آرووم باشم . چشمهاش گرد شده بود زیر لب یه چیزایی میگفت داشت صلوات میفرستاد ٫ ترسیده بود اتوبوس که اومد سوار شد و رفت....
از همین تریبون مراتب سپاس و قدررانی ام را به یکی از ماه ترین دخترهایی که برگه اش رو امروز باز گذاشت تا از روش تستها رو بزنم اعلام میدارم .....
خداییش دفعه ی دومم بود تو دانشگاه تقلب کردم یه بار سر مهندسی نرم افزار ۱ این ترم هم که سر ۲ اش ...
آخه خدا وقتی داشت مموری تقسیم میکرد من تو صف ماهیها وایستاده بودم .... این کتابمون هم طول و عرض و ارتفاعش این هوا ... همش هم حفظی
اگه خدا بخواد فکر کنم لب مرزی قبول شم .....
شاید به دست گرفتن فرمان زندگی تو از آرزو هایش باشد
بعضی ها " فقط " نسخه پیچ های خوبی هستند
چه به خاطر دوستی٫ چه از سر دشمنی
نسخه هایی سیاه ....
یعنی آدم رو با کش دار بزنند ولی شرمنده ی دوستهاش نکنند ....
یک ماه که حالمون خوب نبود داشتیم میرفتیم افسردگی مزمن بگیریم گفت تموم کردیم :دی و ما هم اصلا دل و دماغ و معده و کبد و حال و حوصله ی کامنت گذاشتن نداشتیم کامنت نمیذاشتیم .....
یک ماه بعدش هم که در گیر و دار تموم کردن و تموم نکردن و نقطه چین کردن و زیگزال زدن و قطع کردن و این حرفها بودیم اعصاب و روان و سلولهای خاکستری ای برای کامنت گذاشتن نداشتیم و کامنت نمیذاشتیم ....
یک ماه هم که الان امتحان داریم و از صبح تا شب مشغول کشتی گرفتن با کتب محترممون هستیم و وقت هم بخواهیم واسه ی کامنت گذاشتن جور کنیم یه چیزی که مثل اینکه بهش میگن عذاب وجدان میاد یقه مون رو میگیره صاف جلوی صورتم و نمیذاره مانیتور رو نگاه کنیم .... اندفعه من هیچ مشکلی ندارم ها خداییش این وجدان نداشته مون فعلا بد موقع بیدار شده اذیت میکنه ....
یعنی من الان خودم رو مستحق تیر باروون میدونم .....
ولی همه رو از گودر میخوندم و میخونم اگه میخواهین یه سری امتحان کتبی ٫ شفاهی ٫ عملی ٫ تستی ٫ تشریحی ٫ هر جور دوست دارین ازم بگیرین تا مطمئن بشید که راست میگم....
ولی امتحانهام که تموم بشه دوباره همه چی به روال سابق برمیگرده ...
نمیدونم تو این مدت هم آپ کنم یا نه ....
راستی یه چیزی تیر ماه باید پروژه بدم ٫ مرداد باید برم دنبال یه جا واسه کارآموزی ٫ شهریور امتحانهای ترم تابستونمه ٫ مهر ترم بعدیم شروع میشه ٫ .... نه نه نه ... نزن جون من ... شوخی کردم .....
اهووم اهووم ....
سلام علیکم ......
" بازگشت غرور آفرین و پیروز مندانه ی خودم رو به وبلاگ خودم تسلیت میگویم ٫ و برای شما نهایت صبر را از درگاه ایزد منان خواستارم "
خب دیگه به سلامتی و میمنت و اینها تابستون فرا رسید و ما هم بازگشتیم ....به به ....
چی ؟؟ الان بهاره ؟؟؟ ..... برو داداش من کفر نگو ... استغفرالله ....هوووووووف .....
به جون خودت الان بهاره ؟؟؟ ...... ببین الان تابستونه .... خب؟؟؟.... تازشم به جای حلقه ی گل ٫ صاف صاف تو چشمهام زل زدی میگی چرا الان اومدی ؟؟؟ ...... اصلا دوست داشتم .....
برم درسم رو بخونم ؟؟؟ ... اوا .....
واااااااا ..... چرا اینجوری نیگاه میکنی ؟؟؟ ..... اصلا به من چه..... مهم اینه که اینجا تابستونه حالا محله ی شما الان بهاره که من نباید جورش رو بکشم .... باید بکشم ؟؟؟؟
بابا چی کار کنم خداییش نمیدونم چرا درست و دقیقا وسط وسط وسط قبل امتحانها آدم دلش میخواهد پست بنویسه ... دقیقا این وبلاگ هم به همین علت ساخته شد ولی اون موقع تا آخر امتحانهام صبر کردم ..... ولی الان که دیگه وبلاگمون راه افتاده و هیچ اصراری بر صبر کردن ندارم .....
و اومدم که بسی بسیار رعشه بر اندامتان بیاندازم بروم .....
همیشه از جمعه ها بدم میومد ... اه اه ..... آدم دلش میگیره ..... حس هیچ کاری رو هم ندارم..... از صبح تا حالا هم نتونستم حتی یه صفحه کتاب رو هم بخونم .... ولی بیخیال ..... اولین ترمیه که انقدر ریلکس تشریف دارم ....
خب دیگه یک ماه از حضورمون مستفیذ نشدید حالا کلی میخواهم صحبت بکنم براتون ... یهویی ....
خیلی طولانیه از هیچکس توقع ندارم همش رو بخونه ولی همه ی اینها رو بذارید به حساب یه درد دل .....
تو این مدت خیلی اتفاقهای زیادی واسم افتاد ٫ چه اتفاقهای کوچیک ٫ چه بزرگ ....
مهمترینش هم این بود که یه خطی رو که دوسال پیش تو زندگیم شروع شده بود رو تموم کردم ... واسم خیلی سخت بود .... بارها و بارها هم پشیمون میشدم ولی از شروع دوباره اش هم عقب میکشیدم .... زندگیم تو این ۱ ماه هم شده بود گریه و گریه .... این دو هفته ی آخر رو هم گریه و کتاب تواما با هم بود .....خیلی سخت بود و البته هست ..... هنوز هم از شروع دوباره اش میترسم ..... ولی دیگه فکر نکنم که دوباره شروع بشه ....با امید به خدا تونستم که کلا از ذهن و قلبم همه ی ماجراها رو بیرون کنم و با اینکه خیلی خیلی خیلی سخت بود ولی الان دیگه همه چی تموم شد .... خوشحالم ....
از این که تمومش کردم خوشحالم .... خوشحالم از اینکه هنوز فرصت جبران گذشته رو دارم .... از اینکه به موقع تونستم بفهمم و با کلی تاخیر به ورطه ی عمل بکشونمش .....خوشحالم ....
قبلا ها وقتی که میخواستم به قولی مرد و مردونه بشینم با خودم فکر کنم که درسته یا نه ؟؟ یه جورایی مغزم قفل میشد .... واقعا نمیتونستم فکر کنم ..... یعنی اصلا نمیشد ...... شاید بعضی از شماها هم که دارید اینها رو میخونید تو موقعیت من بوده باشید و یا شاید هم هستید .... اگر تو موقعیت گذشته ی من هستید میخواهم بهتون بگم که درسته اولش خیلی سخته و احساس میکنید که نمیشه ولی بدونید که اگر همه ی این سختیها رو تحمل کنید و بتونید فراموش کنید ٫ شیرینی ای که در زندگیتون حس میکنید خیلی بیشتر از شیرینی ایه که الان "فکر میکنید" زندگیتون شیرینه .... اگه پیش خودتون فکر کنید ٫ میفهمید که زندگی ای جز دلتنگی و آه و غصه و حسرت و افسوس و نگرانی و وابستگی و و و و ... ندارید واحتمالا از صبح تا شب هم همش دارید با خدا کلنجار میرید که خدایا چی کار کنم ؟؟ ٫ خدایا خسته ام ٫ دلتنگم ٫ حالم خوب نیست ٫ چرا یه راهی جلوی پام نمیذاری ؟؟٫ من که همش همینها رو میگفتم ولی الان به این نتیجه رسیدم که خدا از صبح تا شب داشت به من میگفت که عزیز دلم به حرف عقلت گوش بده ولی من یا عقلم قفل میکرد یا اگر هم چیزی میگفت گوشهام کر میشد .... اونوقت نمیدونم چرا همه ی اینها واسه ماهایی که عقلمون قفل شده شیرین به نظر میاد ..... و هیچ وقت هم فکر نکنید که هیچ کس تو زندگیتون نمیتونه جای اون رو بگیره .... این تصوری که شما از خودتون و زندگی خودتون دارید هم باعث میشه که بیشتر و بیشتر وابسته اش بشید ...به خدا توکل کنید و از خدا بخواهید که خودش کمکتون کنه که فراموش کنید .... ولی آخرش نگید " خدایا بی اثر باشد " ....یه چیز دیگه واقعا جدی میگم ... مطالب عاشقانه و آهنگهای عاشقانه کمتر بخونید و کمتر گوش بدید .... نصف بیشتر علت عدم تواناییهای ما در فراموش کردن و وابسته شدن به خاطر همین شعر ها و مطلبها و آهنگهاست ... میدونم هنوز نتوستم کامل حرفهایی رو که میخواهم بگم رو بگم و شاید هم همه این حرفها رو بذارید به حساب اینکه شماها خیلی فرق دارید٫ شماها واسه ی هم ساخته شدید ـ باور کنید ما هم واسه هم ساخته شده بودیم ـ اون شخص اصلا واسه من نبوده ٫ من اصلا عاشق نبودم و هزار تا بهونه ی دیگه که حرفهای عقلتون نیست حرفهای دلتونه .... ولی ازتون خواهش میکنم که تا فرصت هست ٫ زندگی خودتون رو به بازی نگیرید ....من نه اطلاعاتی راجع به روانشناسی دارم و نه هیچ چیز دیگه ای ولی فکر میکنم تجربیات یه نفر از صد تا مطلب روانشناسی هم بهتر باشه
من آدم درونگرایی هستم و اصلا هم دوست ندارم که کسی ـ مخصوصا در دنیای واقعی ـ از احوالاتم با خبر بشه نمونه اش اینکه تو این دو سال به جز یکی از دوستهام اون هم در این اواخر وبه دلیل شرایط و احوالات اون دوستم بهش گفتم و حتی هنوز بهش نگفتم که تموم کردیم ... اگر دقت کنید هم میبینید که اولین باریه که تو این وبلاگ به صورت مستقیم در موردش حرف زدم ٫ با اینکه اینجا همه و همه دوستهای مجازی من هستند و هیچ شخص واقعی ای اصلا نمیدونه که من وبلاگ دارم باز هم گفتنش تو همین محیط مجازی برام سخت بود و اصلا هم دوست نداشتم اینها رو اینجا بگم .... خب حالا واسه ی چی اینها رو گفتم ؟؟..... واسه این که بدونید که حال و آینده و زندگی شماها چقدر واسه من ارزش داره و چقدر دوست دارم که همتون مثل من بتونید تصمیمهاتون رو عملی کنید .... یه جورایی یه دِینی نسبت به خودم میدونستم که بیام از ماجرای خودم بگم و از شدنی بودنش ....شاید هم همه ی اینهایی رو که گفتم اصلا به درد هیچ کدومتون نخوره ولی من لازم دونستم که اینها رو بگم و اگه احساس کنم که کسی بیشتر میخواهد تا در مورد این موضوع بگم و بنویسم اگه چیزی واسه ی گفتن داشته باشم مینویسم ....
وقتی که با مشقت خیلی زیادی از رو صندلی پشت کامپیوتر بلند میشم و کمرم رو خم میکنم و دستم رو دراز میکنم و گردنم رو کج میکنم تا فلشم رو که امروز استادمون توش یه نرم افزار ریخت رو به پورت کامپیوتر بزنم و نرم افزار رو نصب کنم اونوقته که علت وجود ۲ تا درس تربیت بدنی رو تو لیست درسهامون متوجه میشم .....
همچنان هنوز علت وجود دو تا اندیشه و یه تاریخ تحلیلی و تفسیر و اینها رو نمیدونم .......
جالبترین جاش اینجاست که سه ماه تمام تو تابستون و زل گرما و با وجود سختی های ماه رمضان رفتم دوره ی ICDL دیدم همش هم حرص میخوردم چون همه ی اونهایی رو که یاد میدادند رو بلد بودم و فقط برای تحویل مدرک به دانشگاه سر کلاهاش میرفتم ... بعد مدرکم رو تحویل دادم ... بعد مدرکم رو تایید کردند ... بعد اون درس رو حذف کردند .... یعنی من نمیدونم برم فحشهایی که سر دلم مونده رو به کی بدم که هنوز بعد یه سال اون 300 هزار تومنی که دادم واسه ی دوره و زحمتهای رفت و امدی که کشیدم رو دلم مونده .....
این ترم 20 واحد = 10 تا درس = 5 تا تخصصی + 5 تا عملی دارم ، تخصصی هاش رو میشه شب امتحان یه کاری کرد ولی عملیهاش رو نه .... باید با عملی هاش راه بیام وگرنه پخ پخ ... خلاصه عملی هم شدیم رفتیم پی کارمون ..... پس تا تابستون برام غیبت نزنید لطفا....
راستی حال و حوصله ام هم بهتر شده مگه میشه دوستهای خوبی مثل شما داشته باشم و حالم خوب نشه .... از همه ی شما ممنونم و همتون رو دوست دارم برای اینکه به یادم بودید ..... ممنون .....
یادتون نره تا تابستون برانم غیبت نزنید اگه میشه ..........
دخترک فال فروش به دنبال جعبه ی مداد رنگی نداشته اش
صورت او را جستجو میکردند
او فال نخرید
رفت
چیزی نماند جز غم نداشته ها
چیزی نماند جز هوس ِ بودن ها
او فال نخرید
رفت
غم ماند
هوس تمام شد ....
هنوز اندر خم این کوچه مانده ام که چرا واقعا ما ایرانیها !!! وقتی قصد بیان یه سری صفات مشترک خوب یا بد آدمی رو داریم قبلش یه "ما ایرانیها" می آریم ..... انگار ما بقی مردم موجود و حی و حاضر روی کره ی زمین از مریخ پا شدن اومدن اینجا و از نظر ژنتیکی هم با ماها از زمین تا همون کره ی مریخ فرق دارند و رنگ خونشون هم آبیه .....احتمالا به خاطر اینه که ما ایرانیها !!! خیلی دوست داریم خاص و متفاوت باشیم یا دوست داریم داد بزنیم ایرانیها خاص و متفاوتند ..... ای بابا من رو چه به ایرانی شناسی.... برم همون "روز"نامه ام رو بنویسم .....
تو یه روز از یکی از ۱۲ ماه ِ سال به دنیا می آییم ٫ زندگی میکنیم ٫ میمیریم .
و اینکه چرا خداوند ما رو برای حضور در این کره ی خاکی آفریده رو نمفهمیم .... این که چرا ارزش به دنیا اومدن رو پیدا کردیم چرا واژه ی زیبای هستی روی دوش ما قرار گرفته و یا اگه به دنیا می اومدیم یا نمی اومدیم فرقی هم به حال این دنیا میکرد یا نه ....و خیلی چراهای دیگه که بر حسب اختیار و انتخاب ما انجام نشده ....
تنها هنری هم که بلدیم اینه که کلاه خودمون رو بچسبیم باد نبره ....
ولی مطمئنا فقط برای مُردن به دنیا نیومدیم ...
کاش خدا جون یه ذره تقلب میرسوندی !!!!
_ مامانی مگه الان بهار نیست ؟؟؟
_( مادر بچه در حالی که از پنجره ی اتاق به بیرون نگاه میکند ) استغفرالله ... یکی به این بچه یاد نداده هر سخن جایی و هر نکته همون جایی دارد آخه ... من نمیدونم آخه آدم باید چقدر بی ملاحظه باشه ... چقدر هان؟؟ چقدر ؟؟ ... حالا ما هیچی این حیوونای زبون بسته آخه چه گناهی دارن سیستم زندگیشون رو به هم میریزین ؟؟ ....بابا یه ذره درک کنید یه کم فقط یوخده ... الان اون بیچاره هایی که بخاریهاشون رو جمع کردن باید چی کار کنند هان؟؟؟ چی کار کنند از دستتون ؟؟؟ ....الان ماهایی که صدای جیک جیک گنجشک و بوی بهار رو یه ساله که داریم به دلمون صابون میزنیم چی؟؟ الان سرمون رو به کدوم دیوار بکوبونیم ؟؟؟ ... نیومدی نیومدی حالا که نباید میومدی اومدی؟؟؟ ....لباس گرمهامون رو بگو که الان تو انباریهامون مشغول خاک بازی اند و ما اینجا سردمونه چی؟؟؟ ... خودمونیم خوب کلکی ها اومدی کل زندگیمون رو به هم بریزی بری آره؟؟؟ .... یا دیدی هیچکی با نیومدنت نازت رو نمیکشه پاشدی الان اومدی که لج بازی کنی؟؟؟... اومدی همه ی شکوفه را بترکونی بری حاجی حاجی مکه آره ؟؟؟ ... از حسودی نمیتونی ببینی ما دوتا دونه میوه ی ارزون تو تابستون بخوریم ... همینجوریش همه چی گرون میشه تو هم هی بد موقع بیا بهونه بده دستشون خب؟؟ کم نیاری یه وقت ؟؟؟... ما رو باش که کلی ازت تعریف کردیم و گفتیم اون گاو بوده تو ببری نفهم نیستی میفهمی ... دیدیم چقدر میفهمی .... حداقل یه تگرگی چیزی راه مینداختی , یه ذره خشونت از خودت به خرج میدادی که حداقل بگیم ببره , خشنه , کاریش نمیشه کرد.... واقعا که .... پاک آبرومون رو بردی .... اصلا من نمیدونم به من هم هیچ ربطی نداره که واسه چی اومدی فقط این رو بهت بگم که باید از همون راهی که اومدی برگردی ... والسلام نامه تمام .....من نمیدونم آخه الان هم موقع برف باریدن بود ؟؟؟
_ من نفهمیدم چی گفتی ؟؟ الان بهار هست یا نیست ؟؟
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
من که امروز حالم خیلی خوبه یعنی خیلی بهترم نمیدونم چرا ولی اندازه ی یه بچه واسه ی عید و سال نو و بهار خوشحالم و منتظر لحظه ی تحویل سال هستم یعنی یه جورایی نسبت به چند روز گذشته ام خیلی خیلی بهترم و از ته ته ته قلبم هم دوست دارم و هم دعا میکنم که همه ی شماها هم مثل من امیدوار و خوشحال باشید ....
خلاصه سال خوبی داشته باشید و من که موقع سال تحویل همه ی کسانی که میشناسم و نمیشناسم رو دعا میکنم ...شما هم اگه قابل دونستید دعامون کنید ...
هق هق ام را در پس گريه هاي بي صداي شبانه ام پنهان ميکنم ... اما در آخر متوجه ميشوي ... خواهرم بخواب آرام بخواب و بدان که فقط امتحانم را گند زده ام ... نه هيچ چيز ديگر ... گريه ام را در بغض گلويم خفه ميکنم ... ديگر گريه نميکنم و بغض ام را قورت ميدهم خفه ميشوم ... خواب را در چشمانت نميلرزانم ... آرام بخواب ... زندگي را نيز در چشمان پدر نميلرزانم ... همگي آرام باشيد من هم آرامم اما به ظاهر ... درونم آتشي برپاست آتشي به وسعت همه ي احساسم ... سعي نکنيد درونم را بکاويد ... نه... که اگر بکاويد آتشش سرايت ميکند به شما به مادر ... آتشش ويران ميکند اين خانه را اين آرامش را... من خودم به تنهايي ميسوزم و دم بر نمي آورم ...قول ميدهم ... قول ميدهم حتي آهي از نهادم برنيايد ... ميسوزم و در اين سوختن خاکستر ميشوم اما نميگذارم که شما هيچ خاکستري از من ببينيد ... همگي بخوابيد ... آرام باشيد ....
پی نوشت : من اصلا دوست ندارم روضه بخونم گریه کنید مخصوصا الان دم عیدی که دیگه اصلا دوست ندارم... ولی اجازه بدهید یه وقتهایی تلخ بنویسم ... اجازه؟؟؟
در گذر چهار فصل پشت سر دیدیم و شنیدیم و بودیم ٫ چه خوب چه بد .... چه لحظه هایی که ماندنی کردیمشان و چه ثانیه هایی که سوزاندیم .... چه روزهایی که خاطره انگیز شدند و چه روزهایی که فراموش کردیم ... چه دوستی هایی که شروع شدند و چه دوستیهایی که به آخر رسیدند .... چه زندگیهایی که آغاز شدند و چه زندگیهایی که به پایان رسیدند ... چه دلهایی که ویران کردیم و چه دلهایی که نسیم بهاری را برایشان ارمغان دادیم .... یک سال گذشت ٫ تمام شد ٫ دقیقا یک سال پیش بود که شور و شوق عید و سال نو و آرزوی بهترینها در چشمانم موج میزد ولی امروز هیچ موجی را نمیبینم چرا که قلبم در خزانش مانده است ....
ولی میخواهم شادی را حس کنم میخواهم از قافله ی طبیعت عقب نمانده باشم و در خزانش گیر نیفتاده باشم ... میدوم تا برسم به بهار ٫ نسیمش را حس کنم تا اگر شد همانجا بمانم و جلوتر نروم چرا که شاید دوباره در این چرخه به دام پاییز و زمستان اسیر شوم ... میدوم حتی اگر نفسم با من یاری نکند ... میدوم تا برسم ...
من هم به همه ی کسانی که در بهار هستند تبریک می گویم به خاطر بهاری بودنشان و اگر هم نیستند میخواهم تا به مانند من بدوند تا برسند ولی به هر حال بهار زمینی را تبریک میگویم باشد که تغییر کنیم ...
پی نوشت : قول نمیدم آخرین پست ۸۸ ام باشه چون کلا خوره ی نوشتن دارم..... خلاصه شرمنده ام انقدر مجبورید هی تند تند نوشته هام رو بخونید ....
ساعت ۶ بود که صدای ترقه ها و فشفشه ها و بوی دود و اینها قلقلکمون داد تا بریزیم تو کوچه.. آخه کوچه ما یه کوچه ی بن بست خلوته که همه ی خونه هاش هم از این تک واحدیهاست یعنی هیچ آپارتمانی تو کوچمون نیست و همین ها هم باعث شده تا یه کم بیشتر از بقیه ی کوچه ها باهم اخت باشیم .... ۱۰ تومن ِ بی زبون بدبخت فلک زده رو به اجبار خواهرهای گرام ِ کوچیک داده بودیم واسه ی یه مشت خرت و پرت واسه چهارشنبه سوری همین که رفتم تو کوچه حواسم که نبود که٫ یهو یه چیزی تو مایه های یک عدد بمب تو ۵ قدمیم ترکید گوشم زنگ زد بعد فهمیدم که باید به صورت دائم گوشهام رو بگیرم تا هی زنگ نزنه مزاحم شه .... خلاصه گوشهامون رو گرفتیم و اولهاش هم که فقط نگاه میکردیم یخمون که باز شد ما هم کم کم شروع کردیم ...من که جرئتم در حد رنگین کمان و نهایتا سوتک و هفت ترقه بود اصلا جرئت انداختن کپسول رو نداشتم بچه کوچیکها هم خیلی باحال بودن کبریت آتیش میزدن پرت میکردن وسط و کلی کیفور میشدن .... وقتی که مهمات کوچه امون نزدیک به تموم شدن بود هر خونه هر چقدر چوب و مقوا داشت آورد ریخت وسط کوچه و یکی از خونه ها هم یه بطری بنزین آورد خلاصه آتیش رو روشن کردیم ... تو کل ۱۵ یا ۲۰ نفری که تو کوچه بودیم فقط ۳ یا ۴ نفر جرات پریدن داشتن من هم نپریدم خیلی آتیشش خفن بود زبانه کشیده بود این هوا .... بعد یه مقدار از مواد منفجره !!! که مونده بود رو هی میریختن تو آتیش و هی تتتتتترقققققققق صدا میداد .... بعد یکی از خونه ها آهنگ های نیناشناش گذاشت و رفتیم تو حیاط همون خونه و اون خونه رو خالی از ذکور محترم کردیم و بله دیگه .... بعد هم که خسته شدیم همگی رفتیم خونه هامون از خونه ها با سطل آب و شلنگ کوچه رو شستیم عین روز اولش ....تنها اتفاق بدی هم که افتاد دود رفت تو گلوی یکی از دختر بچه های ۶ یا ۷ ساله که یه چند دقیقه ای سرفه کرد ولی خدا رو شکر به جز این مورد همه چیز خوب پیش رفت .... و حالا هم که در خدمت شما هستم و با این حال هنوز صدای ترق وتوروق از خیابونمون میاد .....
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
خدا جون میشه از لای آن شب بوهای دور و از پای آن کاج بلندی که در وسعت دید من نمیگنجد بیایی نزدیک تر بیایی همینجا ٫ جلوی روم ٫ چشم تو چشم مثل هزار بار گذشته ای که اومدی بازم بیایی و بهم بگی چی درسته چی غلط؟؟؟؟ خدایا میدونم هزار بار اومدی و هزار بار بهم گفتی ولی خدا جون من نمیدونم شاید خودم واسه ی خودم تعبیر کردم ٫ نمیدونم از کجا باید مطمئن باشم؟؟؟
خدا جون همه ی اینها یه اتفاق ساده بود یا جزءی از تقدیر زندگیم؟؟؟
اگر اتفاق ساده بود پس چرا انقدر جدی شد اگر تقدیر بود پس چرا انقدر باید همه چیز بد پیش بره؟؟؟
خدا جون میدونم که بهم عقل دادی تا خودم فکر کنم و تصمیم بگیرم ولی خدا عقل من ناقصه ٫ نمیدونم ٫ نمیفهمم ...
یا اصلا خدا بیا یه سیلی محکم بزن تو صورتم تا حالم جا بیاد و عقلم بیاد سر جاش ...
خدایا من فقط تو رو دارم ... کمکم کن ....
بهم بگو برم یا برگردم؟؟؟ اگه برم چرا و آخرش چی میشه؟؟؟ اگه برگردم که چرا تا الان بهم گفتی که برم؟؟؟خب البته شاید هم تو بهم نگفتی پس چرا من احساس میکردم که تو میخواهی برم و من هم رفتم؟؟؟؟؟؟
خدایا جوابم رو بده .... فقط تو میتونی جوابم رو بدی خدا....
اجازه بدید از فواید محدویت بگم از آثارش از تبعاتش از دست آوردش ... محدودیت هیچ چیزی نداره جز طغیان .... طغیانی که اگه امروز اتفاق نیفته مطمئن باش که در آینده ای نزدیک حتما به وقوع میپیوندد و چه بسا که اگر دیر اتفاق بیفتد بدتر ٫ سهمگین تر ٫ خشن تر ٫ خانمان سوز تر ٫ سخت تر ٫ غیر قابل جبران تر ٫ .... اتفاق می افته.
به محدویت هم نباید به چشم یک چیز عجیب و غریب نگاه کرد چیزی که فقط در خانواده های خشک مذهبی وجود دارد و ما نیز از آن مبرا هستیم .... نخیر محدویت رو میشه در تک تک خانواده های جامعه مون پیدا کرد... خانواده هایی که حتی با وجود آزادی اندیشه و عقیده آزادی رفتار توش وجود نداره ....
همه چیز باید بر مبنای رفتار والدینمون شکل بگیره همه چیز حتی شیوه ی غذا خوردن ٫ صحبت کردن ٫ خرید کردن .... که اگر بر خلاف شیوه ی آنها باشه متهم به انجام یک عمل غیر منطقی و خودسرانه میشی .... دو راه پیش پای خودت میبینی راه اول اینه که از تمام ظرفیتهای وجودیت فقط از عنصر تطبیق پذیری ات استفاده کنی و بشی فرزند نمونه و راه دوم اینه که بتونی با نهایت دقت و ظرافت پنهان کاری بکنی ..... که هر دو جورش یه آینده ی افتضاح رو به وجود میاره ... اگر روش اول رو انتخاب بکنی وقتی که پا به دوران جوانی بذاری احساس میکنی که دیگه خسته شدی ٫ تحملت تموم شده ٫ موتور تطبیق پذیری ات سوخته میخواهی خودت باشی نه مادر پدرت اونجاست که می خواهی طغیان کنی ٫ سر کش بشی ٫ غیر قابل کنترل ٫ میخواهی همه چارچوبها رو بشکنی ٫ میخواهی از همه ی خط قرمزها رد بشی ٫ میخواهی خودت همه چیز رو امتحان کنی ٫ میخواهی از راه راست و مستقیمت منحرف بشی ٫ بدویی ٫ بری و محکم سرت رو بکوبونی به تخته سنگ بزرگی که انتهای این جاده ی منحرف ِ بن بسته تا ببینی وقتی سرت میشکنه و ازش خون میاد چه شکلی میشه ٫ می خواهی درد رو احساس کنی ٫ و یا حداکثرش میخواهی ببینی که وقتی مغزت متلاشی میشه چی میشه؟؟؟ ... اگر هم که راه دوم رو انتخاب بکنی تمام عمرت احساس بد بودن داری احساس میکنی که یه آدم لا ابالی ِ بی شخصیت ِ پنهان کار هستی که اصلا لایق به دنیا اومدن هم نبودی چه برسه به زندگی کردن و در نهایت هم به پنهان کاری و هوس بازی عادت میکنی و نمیتونی یه زندگی عادی و معمولی برای خودت تشکیل بدی
من نمیخواهم بگم که محدویت باید در حد صفر باشه ...نه... منظورم اینه که اگر به ما اجازه بدهند که از قدرت تصمیم گیری مون بدون هیچ ترس و واهمه ای بدون هیچ فشار های اطرافی بدون هیچ پیش زمینه ای بدون هیچ آینده ی خیالی ای بدون هیچ قانونی بدون هیچ چارچوبی استفاده کنیم مطمئنا میتونیم حتی اگه سرمون کوبیده شد به سنگ و مغزمون متلاشی شد خودمون رو جمع و جور کنیم .... میتونیم باور کن ......
جمعه ــ ۴ بعد از ظهر
خانم نشسته رو مبل و داره کانالها رو عوض میکنه و آقا هم با دو تا استکان چایی وارد میشه ٫ صدای اس ام اس گوشی ِ خانم بلند میشه ٫ گوشی اش رو برمیداره میبینه که اس ام اس از همکارش است و نوشته " احترام همان عشق است در تنپوشی ساده "
چایی رو برمیداره فوت میکنه و دوباره شروع میکنه به عوض کردن کانال ... آقا هم داره به مجله اش یه نگاهی میندازه خانم میگه : تو چه جوری با بقیه برخورد میکنی؟؟ آقا هم همونطوری که مجله رو ورق میزنه میگه منظورت چیه ؟؟ خانم : منظورم اینه که با همکارهات با ارباب رجوع ها با بالا دستی ها کلا با مردم چه جوری رفتار میکنی؟؟ آقا : چه سوالهایی میپرسی خب معمولی دیگه مگه قرار چه جوری رفتار کنم خانم استکان چاییش رو برمیداره یه قلپ میخوره و میگه نه ببین منظورم نوع برخوردته نوع رفتار کردنت. آقا هنوز هم در حال ورق زدن مجله میگه ای بابا من چه میدونم یه جوری برخورد میکنم دیگه خانم چاییش تموم شده استکانش رو میذاره رو میز و میگه منظورم احترامه بهشون احترام میذاری؟؟ آقا : خب معلومه که احترام میذارم خانم : تو غلط میکنی!!!!!!!!
بعد اس ام اس رو بهش نشون میده ... بعد آقا میگه ادامه اش هم باید مینوشت : که اگر آن نباشد عشق نیز از بین میرود....
امروز باطن ِ گرگه یه آدم مثلا انسان صفتِ در پوست بره را شناختم .....
در نظرم آدمهای بد و کریه و بی صفت آنقدر پست نیستند که این جور آدمها پست هستند ... تحقیر ٫ خرد کردن ٫ سرک کشیدن در خصوصی ترین افکار یک فرد ٫ به تمسخر گرفتن ٫ همه و همه با لحنی معصومانه و سرشار از خوب بودن ٫بدون به جای گذاشتن حتی یک رد پا ... پیروزمندانه و با تحقیر به شکست خورده اش نگاه میکند تا شاید بتواند بیشتر او را له کند .... همه ی اینها در حالی است که همه ی کسانی که میشناسندش او را بهترین میدانند و تو نیز هیچ نمیتوانی بگویی جز " شاید " ....این فرد را شایسته ی بالاترین نفرینها میدانم و امیدوارم همانگونه که روزی از محبوبیت ٫ قدرت و دانشش برای اعمال خبیثانه اش استفاده کرد قدرت خداوند را نیز بچشد....
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که دوستم تونست خودش رو از نظر روحی نجات بده و من مطمئنم که اگه اونقدری که همیشه به خدا توکل داره نداشت الان معلوم نبود چه اتفاقی واسش افتاده بود ....
